تبليغاتX
تنهاتر از سکوت
تنهاتر از سکوت
440596n8dnu4d8oe.jpg


empty.gif
                                   26845aoofqptms3.gif



+ نوشته شده در  18 Jul 2008ساعت 11 PM  توسط سکوت شب | 

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
44447به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

+ نوشته شده در  20 Sep 2007ساعت 11 PM  توسط سکوت شب | 

تا به حال با معشوقه ات زیر باران زیسته ای ...
تا به حال زیر تپش های آسمان رقصیده ای ...
رقص هر لحظه به رنگ تنهایی ...
در سکوت مروارید های آسمانی ...
تا به حال هم رنگ این آسمان گشته ای ...
تا به حال هم صدای این سرود گشته ای ...
تا به حال گوش به این آسمان لاجوردی دوخته ای ...
این صدای گریه هر پری که دور افتاده از این همه زیبایی ...
زیبایی چشمان خیس تو ... زیبایی آن صورت درخشان تو ... زیبایی آن صدای گیرای تو ...
هر لحظه اشکی پشت اشکی می چکد...
تا که شاید ببارد در نگاه ماه تو ...
تا که شاید پیوندی دهد دستان تو ...
در نگاه گم گشته این آسمان در دیدار تو ...
تا به حال زیر قطرات باران گم گشته ای...
تا به حال در سکوت این همه نجوا بیدار گشته ای...
این همان خواهش دیدار توست ...
این همان گم گشته امید در دیدار توست .....

+ نوشته شده در  18 Sep 2007ساعت 10 PM  توسط سکوت شب | 
به همیشه سنگ صبورم


درك تنهایی و دلتنگی ام
یك دنیا صبر می خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی

ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسی در كنج سینه باشد
با همه وجود و با دستان خالیم
به خاطر خواهم داشت ...

آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكی نهاده
اما دیدگان این همیشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهربانی زدودن اشكها را برایم به ضیافت بخوان
تا بگویم با این لبهای ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جانی در بدن باشد
به خاطر خواهم

+ نوشته شده در  16 Sep 2007ساعت 10 PM  توسط سکوت شب | 

هيچگاه عشق را گدايي نکن زيرا هيچ چيز با ارزشي به گدا نمي دهند

 

hich vaght  eshgh  ro  gedai  nakon zira  hichi  chize  ba  arzeshi  be  geda  nemidan

 

 

 

+ نوشته شده در  7 Feb 2007ساعت 2 PM  توسط سکوت شب | 
 

 

 

  امشب با هجوم اشک مي گويم دلم از روز و شب تنگ است باور کن غزلهايم همه لبريز و اندوه اند نگاهم بي تو بي رنگ است باور کن ميان دفتر عمرم هزاران حرف بي معناست ولي افسوس قلب ، واژه هاي سنگ است باور کن نمي گويم تو را از ياد خواهم برد ز تو غافل شدن يک عالمه ننگ است باور کن دلم از جنس يک نيلوفر آبيست دل تو نازنين مثل گل سنگ است باور کن

 

+ نوشته شده در  10 Dec 2006ساعت 8 PM  توسط سکوت شب | 
بهار رنگارنگ رانمي خواهم يكرنگي پاييز را دوست دارم زندگيرا به اندازه عمر يك شقايق دوست دارم عاشقانه وكوتاه مي خواهم در اين بيابان بي وفايي دنيا رو پر از روشني ببينم ودبيا را پراز صفا صميميت مي خواهم
 
در لحظه شادي، پروردگار را ستايش کن. حمد و سپاس مخصوص اوست و هيچ کس و هيچ چيز در مرتبه او شايسته ثنا نيست.در لحظه سختي، فقط از خداوند کمک بخواه. او بهترين فريادرس است و هميشه با تو و در کنار توست. در لحظه حيراني و گمراهي، فقط خدا را جست و جو کن. او هدايت گر به سوي نعمت هاست. راه درست را از او بخواه چرا که تنها او از پيدا و نهان باخبر است.در لحظه آرامش، معبود را مناجات کن. او تنها اجابت کننده دعاهاست. براي همه دعا کن به خصوص براي کساني که در حقشان بدي کرده اي و همينطور براي کساني که با تو مشکل دارند و در آخر، براي خواسته هاي خودت دعا کن، او همه را گوش مي دهد.در لحظه نا اميدي، اميدت به خدا باشد. او اميد نااميدان است و هميشه به ياد داشته باش که "اين نيز بگذرد."در لحظه تنهايي، پروردگار را صدا بزن. او هيچ وقت بنده اش را تنها نمي گذارد. همين الان مي تواني حضورش را در کنارت حس کني. فقط کافي است صدايش بزني. او تنها يار تنهايي هاست.در لحظه نياز، حاجت خود را از درگاه خالق هستي طلب کن زيرا "نتيجه طلب از خلق اگر روا شود منت است و اگر نه ذلت، در حالي که طلب از او اگر برآورده شود نعمت است و اگر نه حکمت." و به خاطر داشته باش که او بي نياز مطلق است.در لحظه هاي دردناک، به خداوند اعتماد کن. او بهترين معتمد است و هرگز پشت تو را خالي نمي کند. براي هر دردي درماني انديشيده است.در لحظه موفقيت، از خدا فزوني ايمان بخواه و بدان که اين مرحله نيز پايان راه نيست بلکه آغازي است براي برداشتن گام هاي بعدي. در هر قدم بر ايمان خود بيفزا.در لحظه دلشکستگي، دلت را به خدا بده. او بهترين مونس است، هميشه براي تو وقت دارد و هيچ گاه دل تو را نمي شکند.در لحظه عاشقي، خالق عشق را در نظر داشته باش. بايد از عشق زميني به عشق آسماني رسيد.در لحظه نگراني و دلواپسي، از ذکرش غافل نشو چون "ياد خدا آرام بخش دل هاست." همه چيز در حيطه قدرت و کنترل اوست. پس توکلت فقط به خدا باشد. کارها را به او بسپار تا زمان انتظار به آخر رسد.در لحظه پيروزي، از معبود، تواضع و فروتني طلب کن. از غرور بپرهيز که بزرگ ترين اشتباه است.در لحظه شکست، مطمئن باش خداوند دست تو را گرفته است و نمي گذارد زمين بخوري مگر آن که خودت دست او را رها کني. هر شکستي بايد مقدمه اي براي پيروزي باشد.در لحظه ضعف و ناتواني، از قادر مطلق توانايي بخواه. هيچ چيز براي او غير ممکن نيست.در لحظه کار، به خدا تکيه کن. او محکم ترين تکيه گاه و پشتيبان است. هر کاري را با نام او شروع کن. بکوش، پشتکار داشته باش، سپس همه چيز را به خدا واگذار کن. کسي که خود حرکت مي کند، خداوند به او برکت مي دهد.در لحظه تاريکي، با نور کلامش دلت را روشن کن و آن را مايه برکت و روشنايي زندگي خود قرار بده.در لحظه پريشاني، به خداوند پناه ببر که او امن ترين پناهگاه است.در لحظه دلتنگي، با معبود خود راز و نياز کن. او داناي اسرار نهان و محرم رازهاست.هميشه و در هر حال پروردگار را با صداي آرام و با احترام بخوان. او قدرت و ظرفيت انجام هر کاري را دارد. توجه ات را از خود و خلق برداشته و به وي معطوف کن. خداوند تو را عاشقانه، بدون هيچ قيد و شرطي دوست مي دارد و هيچ چيز نمي تواند از شدت اين عشق بکاهد. او در لحظه هاي خواب و بيداري، اضطراب و آرامش، کار و تفريح و خلاصه در هر موقعيت و شرايطي مراقب تو و لطفش شامل حالت است. به معبود بينديش، ايمانت را محکم کن و از او آمرزش بخواه. همه چيز درست مي شود. *
 
 
آهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.حاکم پرسيد : علت طلاق؟آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.حاکم پرسيد:ديگه چي؟آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني.حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟الاغ گفت: آره.حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند.
 
الهي... با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس تورا با ذره ذره وجودم تكرار ميكنم يا نور ...يا نورالنور...يا منورالنور...يا كل نور ...وعاشقانه تو را مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي گذاشت
 
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا گفت زماني كه زن را خلق كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او راآن قدر قوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد. و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيروي دورني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد
love
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود . به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آن ها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آن ها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا گفت : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد
 
بوسه‌هايم را قاصدان کوچک برايت خواهند آورد، بدانها گفتم که به تو بگويند به قاصدهاي کوچک اعتماد کني، چه محرم رازمان خواهند بود؛ که اينان قاصدان اشک و شوق تمام آناني بوده‌اند که چون من و تو عاشقانه در انتظار زيسته‌اند
 
تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي . بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم
 
 
 
                                                                                              

 

   nazar yadeton nare     
        Custom Smiley                                                                     
+ نوشته شده در  10 Dec 2006ساعت 8 PM  توسط سکوت شب | 
    • salam   be  hamegi  namaz  rozaton  ghabol  bebakhshid age  midati  az  shoma ha  dor  bodam   amaa  shoma  ha  chera  mano  tanha gozashti  az  u  entezar  nadashtam  fatemeh khanom behar  hal  dar  chan  roze  ayande  miyam  be  hamaton  sar  mizanam  ba  matalebe   jadidi   dose ton  daram   love me babye
+ نوشته شده در  19 Oct 2006ساعت 9 PM  توسط سکوت شب | 

bacheha dige boridam az hame chi hata az

+ نوشته شده در  27 Aug 2006ساعت 0 AM  توسط سکوت شب | 
هنگامي كه در چشمانت مي نگرم
 
 
 هنگامي كه در چشمانت مي نگرم غمهاي جهان را يكسره از ياد ميبرم و هنگامي كه مرا در آغوش عشق ؛ ميگيري احساس ميكنم بجز تو كسي را دوست ندارم ؛ وقتي كه گريه ميكنم تو را در ميان اشكهايم ؛  ميبينم . ولي اشكهايم را پاك ميكنم تا كسي ؛  تو را نبيند.

 


 
 
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره ميبارد..

در سکوت سپيد کاغذ ها ، پنجه هايم جرقه ميکارد..

شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها..

پيکرش را دوباره ميسوزد عطش جاودان آتش ها..

آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست؛

من به پايان دگر نينديشم که همين دوست داشتن زيباست..

 

 

اکنون دستهاي من  تنها جاي خالي تو را لمس مي کند.. ومن بالشم را مي بوسم ..چرا که چهره تو را در آن بسيار نزديک به خود ميبينم..تو را رها ميسازم اما در قلبم تا ابد تو را حفظ خواهم کردوچرا که قلب  من تنها جاييست که مي توانم تو را بسيار نزديک به خود حس کنم.. امشب از آن ماست اما اگر فردا هر گز نياييد نگران نباش ، دنيا تنها آن زمان پا بر جاست که من و تو تنها به يک اندازه بهم نزديک هستيم، امشب از آن ماست ؛ اما آن زمان که تو ديگر اينجا نيستي خاطره عشق تو هم چنان باقي خواهد ماند چرا که تو همواره ، همواره در کنار من باقي خواهي ماند

+ نوشته شده در  18 Jun 2006ساعت 3 PM  توسط سکوت شب | 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

+ نوشته شده در  8 Jun 2006ساعت 4 PM  توسط سکوت شب | 
 

 خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري... خيلي سخته که روز تولدت، همه بهت تبريک بگن، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني، بعد بفهمي دوست نداره... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت!

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم. نهايت هر چيزي همين 10 تا بود. از بابا بستني که مي خواستم 10 تا مي خواستم. مامانمو 10 تا دوست داشتم و خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود. ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟ نهايت دوست داشتن چندتاست؟ انگار خيلي هم حريصتر شدم ! 10تا بستني هم کفافمو نمي ده !!! اما مي خوام بگم دوست دارم .... مي دوني چقدر؟ به اندازه ي همون 10 تاي بچگي

رودها با جاري شدن و علفها با سبز شدن معني پيدا مي کنند. کوهها با قله ها و دريا ها با موجها و انسانها، همه ي انسانها با عشق فقط با عشق پس بار خدايا بر من رحم کن. بر من که مي دانم ناتوانم رحم کن. باشد که خانه اي نداشته باشم، باشد که لباس فاخري بر تن نداشته باشم باشد که حتي دست و پايي نداشته باشم. اما نباشد، هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد. هرگز نباشد... "آمين

mer30 az dostaye golam ahlam va arezo

+ نوشته شده در  17 May 2006ساعت 7 PM  توسط سکوت شب | 
امروز روز بیستم اردیبهشتماهه من راز فصل ها را ميدانم و حرف لحظه ها را ميفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاك ‚ خاك پذيرنده اشارتيست به آرامش 

ستاره هاي مقوايي عزيز وقتي در آسمان دروغ وزيدن ميگيرد ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شكسته پناه آورد ؟ ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد كرد من سردم است من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد

 من سردم است و ميدانم كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي جز چند قطره خون چيزي به جا نخواهد ماند

در كوچه باد مي آيد اين ابتداي ويرانيست آن روز هم كه دست هاي تو ويران شدند باد مي آمد

در كوچه باد مي آيد كلاغهاي منفرد انزوا در باغ هاي پير كسالت ميچرخند و نردبام چه ارتفاع حقيري دارد آنها تمام ساده لوحي يك قلب را با خود به قصر قصه ها بردند

در كوچه باد مي آيد و من به جفت گيري گلها مي انديشم به غنچه هايي با ساق هاي لاغر كم خون و اين زمان خسته ي مسلول

اي يار اي يگانه ترين يار چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز آن پرنده نمايان شد انگار از خطوط سبز تخيل بودند آن برگ هاي تازه كه در شهوت نسيم نفس ميزدند انگار آن شعله بنفش كه در ذهن پاكي پنجره ها ميسوخت چيزي به جز تصور معصومي از چراغ نبود

و اكنون ديگر ديگر چگونه يك نفر به رقص بر خواهد خاست و گيسوان كودكيش را در آبهاي جاري خواهد ريخت و سيب را كه سرانجام چيده است و بوييده است در زير پا لگد خواهد كرد ؟

و اين منم مردئ تنها در آستانه ي فصلي سرد در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين و يأس ساده و غمناك آسمان و ناتواني اين دستهاي سيماني زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت

 

 

+ نوشته شده در  10 May 2006ساعت 10 PM  توسط سکوت شب | 
گفتم دوستت دارم چه عاشقانه ... پذيرفتي چه فريبنده ... آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه ... همه چيزم شدي چه زود ... به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم چه حقيرانه ... واژه غريب خداحافظي به ميان آمد چه بي رحمانه ... و من سوختم چه بچه گانه اما هنوز هم دوستت دارم غريبه

bad tarin dard in nist ke........................eshghet bemire........... bad tarin dard in nist ke...............be ooni ke doosesh dari naresi.......bad tarin dard in nist ke..............eshghet behet naro bezane................ bad tarin dard inam nist ke...............asheghe yeki bashi yo oon nadoone..........dard in ke .........yeki bemire on vaght bedoonin doosetoon dashte !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  8 May 2006ساعت 9 PM  توسط سکوت شب | 
خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه# دوستت ندارم # خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني خيلي خيلي خيلي سخته نا فرجام عاشق باشي:-؟؟

 از گل پرسیدند: عشق چیست ؟؟ گفت از من "خوشبوتر" است..........از پروانه پرسیدند: عشق چیست ؟؟ گفت از من" زیباتر" است.......... ازخورشید پرسیدند: عشق چیست؟؟ گفت از من" نورانی تر" است.......... از عشق پرسیدند تو چیستی؟؟!!!! گفت نگاهی بیش نیستم

اگر پسري به دختري بگويد جيگرتو چون به عضو داخلي زن اشاره كرده حرام است اگر بگويد جيگرتو بخورم قتل نفس است حكمش اعدام است اگر بگويد جيگرتو بخورم الهي چون نيت الهي بوده و قصد تقرب داشته اشكالي ندارد

از من پرسيد مرا بيشتر دوست داري يا زندگيت را؟؟؟گتفتم زندگيمو....ناراحت شد و قهر کرد و رفت اما....نميدانست که همه زندگي من است

 vase shekondane ye del faghat ye lahze vaght mikhay ...ama vase inke az delesh dar biyari shayad hich vaght forsat nadashte bashi!!!!

+ نوشته شده در  4 May 2006ساعت 1 PM  توسط سکوت شب | 
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داري وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته   

T

 

+ نوشته شده در  27 Apr 2006ساعت 7 PM  توسط سکوت شب | 
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري..... چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش دارم
+ نوشته شده در  15 Apr 2006ساعت 10 PM  توسط سکوت شب | 

 

 

 

زير هر آسمان پر ستاره به زمزمه باد گوش کن من تنها آواز خوان کوچه هاي تنهايي ام سالهاست که آواز مي خوانم کوچه به کوچه شهر به شهر تو از شهر من رفتي ومن هر شب ميان خفتگان خاموش شهر آواز تو را مي خوانم من تنها آواز خوان کوچه گردم در تب و تاب اميد يک نگان عاشقانه مي خوانم من نواي ناقوس درد را من تنها ترين آواز خوان کوچه کردم

+ نوشته شده در  14 Apr 2006ساعت 9 PM  توسط سکوت شب | 
noorooz 1385 mobarak  hamishe  shado piroz bashi

+ نوشته شده در  26 Mar 2006ساعت 11 AM  توسط سکوت شب | 

قلب پسرها مثل پارکينگي است که هيچ وقت تابلوي ظرفيت تکميل بر در آن ديده نميشود و اما قلب دخترها مانند فرودگاهي است که مدت ماندن يک هواپيما در آن بستگي به فرود هواپيماي بعدي دارد!

+ نوشته شده در  26 Mar 2006ساعت 11 AM  توسط سکوت شب | 
هیچ وقت تو خیا بون نرو اگه رفتی ، سرتو بالا نکن اگه کردی، به هیچکی نگاه نکن اگه نگاه کردی ، نخند اگه خندیدی، شماره ازش نگیر اگه گرفتی ، بهش زنگ نزن اگه زدی، باهاش حرف نزن اگه زدی ،نگو دوسش داری اگه گفتی، باهاش قرار نذار اگه گذاشتی ، نرو سرقرار اگه رفتی ،تحویلش نگیر اگه گرفتی ، عاشقش نشو اگه شدی،بهش نگو  اگه گفتی................................... می ذاره میره .....
+ نوشته شده در  14 Mar 2006ساعت 1 PM  توسط سکوت شب | 
بازم من !!!! خب ...دیگه از عشق ترانه نفسم دیونه که چه ارز کنم روانی شدم ...ولی دیونگی باشه از این دیونگی ها ...خیلی دوس دارم ....یووووووهوووووووو ترانه دیونه ترینم ..دیونه ترمم کن عشق من

کیک تولد اوردم تولد عشقمو بگیرمهمه جمع شید ...ایولا

خب همه دست ...دست ...حالا رقص....وای من می خام برقصمنخیرم می خام تانگو با ترانه جونم برقصم...

 

نگاه کن چه کیکی برات گرفتم عمرم ...ترانه زود بخور می خام بر دارمش ....بچه ها شما هم بخورید  بعد بگید  بده

آهان یه جمله هست می گه اگه می خای موفق ترین باشی همه پل های پشت سرتو خراب کن بچسب به هدف

منم همه پلامو خراب کردم چسبیدم به ترانه نفسم ...عمرم ...زندگیم....بمیرم برات ترانه

عاشقترینم

+ نوشته شده در  5 Mar 2006ساعت 5 PM  توسط سکوت شب | 
وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشيد برات مي ميره اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو مي ميره . . . و اگه سرشو انداخت پايين و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره
+ نوشته شده در  21 Feb 2006ساعت 6 AM  توسط سکوت شب | 
بهترين دوست اون دوستي كه بتوني باهاش روي يك سكو ساكت
بنشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور ميشي حس كني بهترين
گفتگوي عمرت رو داشتي.

ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم،
ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست
نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم.

اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده.

در يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد، در يك ساعت ميشه
كسي را دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ولي يك عمر
طول ميكشه تا كسي رو فراموش كرد.

دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال
دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه
باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز
تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه.

دقايقي توي زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ
ميشه كه ميخواي اونو را از رويات بيرون بكشي و توي
دنياي واقعي بغلش كني.

  

 

 



رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري.
چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك
شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي.

آرزو مي‌كنم به اندازه كافي شادي داشته باشي تا خوش
باشي، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي، به اندازه
كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به
اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني.

+ نوشته شده در  20 Feb 2006ساعت 2 PM  توسط سکوت شب | 
عشق از دوستي پرسيد:
تفاوت من و تو در چيست؟
دوستي گفت : من ديگران را به سلامي
با هم آشنا مي كنم تو به نگاهي.
من به دروغي ديگران را از هم جدا
مي كنم تو با مرگ
+ نوشته شده در  19 Feb 2006ساعت 3 PM  توسط سکوت شب | 
عشق به من خندید و گفت من سواد ندارم .  

 

 

tavalodet mobarak azizam

+ نوشته شده در  14 Feb 2006ساعت 9 PM  توسط سکوت شب | 
با خون گلو وضوگرفتن عشق است ......جان دادن و آبرو گرفتن عشق است... ...درميكده ي جنون عاشورايي .....از دست خدا سبو گرفتن عشق است
+ نوشته شده در  12 Feb 2006ساعت 8 PM  توسط سکوت شب | 
يک شاخه گل : تو همه چي براي من هستي
دو شاخه
: من ميخوام با تو سفر کنم.
سه شاخه
:ميخوام تو رو ملاقات کنم .
چهار شاخه
:برايت ارزش و احترام قائلم و ازت تشکر ميکنم
پنج شاخه
: همه کار برات انجام ميدم.
شش شاخه
: به قول و قرار هاي تو اعتماد ندارم!
هفت شاخه
: عاشقت هستم
هشت شاخه
: من تا زمان مرگم مال تو هستم
نه شاخه
: ميخوام باهات تنها باشم
ده شاخه
: زن يا شوهرم ميشي؟

رنگ در گلها


صورتي :عاشقتم و بهت وفادار
قرمز
: دلم برايت تنگ شده.
نارنجي
: من دوست تو هستم.
قرمز پررنگ
: منتظرتم.
بنفش
: آرزو ميکنم که موفق باشي.
آبي
: من تا آخر عمر بهت وفادارم.
زرد
: تومثل آفتابي در زندگي من
سفيد
: من به صداقت و پاکي تو اطمينان دارم
+ نوشته شده در  22 Jan 2006ساعت 9 PM  توسط سکوت شب | 

مثل هيچ کس

 

الو، سلام، آسمان ، بهشت ،منزل خدا؟

و آن طرف فرشته اي جواب مي دهد:شما؟

من از زمين شماره را گرفته ام ، خدا کجاست؟

و باز هم جواب مي دهد، چه مهربان صدا:

چه خوب شد که آمدي ،خدا سفارش تو را

به عشق و آفتاب کرده است بعد هم به ما

به او بگو پلک کوچه هفته هاست مي پرد

ولي کسي قدم نمي زند سکوت کوچه را

دلم براي پر زدن، دوباره لک زده است

زمين چه نانجيب بال را گرفته از پرنده ها

و قطع شد صدا ، الو....

الو....

کسي بود ، هيچ کس

دوباره مي شود گرفت نه؟خيال بود ؟يا....

ولي کسي کنار من نجيب وآسمان به د ست

کسي که قد او از زمين گرفته تا....

شنسته بود پيش من فقط دو آه فاصله

کسي که مثل هيچ کس نود ، جز خود خدا

+ نوشته شده در  4 Jan 2006ساعت 9 PM  توسط سکوت شب | 
دختر به پسر گفت : به نظر ت من قشنگم ؟ پسر گفت : نه ....... دختر از پسر پرسيد که تو ميخاي من پيشت باشم تا هميشه ؟ پسر گفت : نه........ دختر به پسر گفت : اگه من يه روزي ترکت کنم تو برام گريه مي کني؟ پسر گفت : نه....... دختر در حالي که گريه مي کرد و مي خواست بره که پسر دستش رو گرفت و گفت : از نظر من تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ...... من نمي خوام تو پيشم باشي بلکه نياز دارم که تو پيشم باشي و اگه يه روز از پيشم بري من برات گريه نمي کنم بلکه مي ميرم
+ نوشته شده در  3 Jan 2006ساعت 3 PM  توسط سکوت شب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هيچ وقت شعار نداده ام......
که به زور لبخند بزن
بعضي وقتها بايد
تا نهايت ارامش گريست!
انگاه تبسمت زيباتر از
رنگين کمان بعد از باران خواهد شد!!!

وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!
جلوي من قدم بر ندار شايد نتوانم دنبالت بيايم. پشت سرم راه نرو شايد نتوانم رهرو خوبي باشم کنارم راه بيا و دوستم داشته باش.
مي دوني قشنگي راه رفتن زير بارون چيه
اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين

نوشته های پیشین
7/12/2008 - 7/21/2008
9/13/2007 - 9/22/2007
1/25/2007 - 2/10/2007
11/26/2006 - 12/12/2006
10/14/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 8/29/2006
6/12/2006 - 6/21/2006
5/26/2006 - 6/11/2006
5/12/2006 - 5/21/2006
4/25/2006 - 5/11/2006
4/28/2006 - 5/4/2006
4/21/2006 - 4/27/2006
4/11/2006 - 4/20/2006
3/21/2006 - 3/27/2006
3/13/2006 - 3/20/2006
2/27/2006 - 3/5/2006
2/20/2006 - 2/26/2006
2/11/2006 - 2/19/2006
1/21/2006 - 1/27/2006
12/29/2005 - 1/4/2006
12/22/2005 - 12/28/2005
12/13/2005 - 12/21/2005
11/26/2005 - 12/12/2005
11/29/2005 - 12/5/2005
11/22/2005 - 11/28/2005
11/13/2005 - 11/21/2005
10/27/2005 - 11/12/2005
پیوندها
شهر آرزوها
خاطره
سکوت سرد
بیتای آرام
خاطرات سوخته
.....
عشق زمینی
عاشقانه
عشق
یاس13 و نانا
یه جزیره
بی تو میمیرم در جاده تنهایی سمانه جان
خاسته 1 عاشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM